همینجورى

درخواست حذف این مطلب
آره دیگه اینجوریاس عزیزم

دیگه بچه نیستم ک گول بخورم

یه بابا دارم که به زمین و زمان شک داره, از بابام یاد گرفتم که به هیچ چیزى اعتماد نکنم

یه زندگى دارم که بدبختى مث چى از سقفش چکه چکه میکنه.... از اینجا یاد گرفتم که زندگى با ى شوخى نداره

جیبم خالیه, گاهى پیش میاد پول توى جیبم در حد اتوبوس و مترو هم نیست, انقدر شجاع شدم ک توى این شرایط هم بنداى کفشامو محکم کنم و راه بیفتم پیاده به سمت مقصد

آره عزیزم ى رو یه بار از دست دادم که تا قبلش روى عشق قسم میخوردم, فکر می نباشه مردم , اما الان زندم, شاید دیگه مث قبل نشم اما یاد گرفتم که به هیچ دوستت دارم گفتن و هیچ قسم و آیه اى اعتماد نکنم

بعد اون هر کى میاد توى زندگیم به دو روز هم نمیکشه ک تموم میشه, شدم یه آدم بى اعتماد خشن که هیچ و باور نمیکنه

هر کى میاد اولش قسم میخوره ک عاشقه, یه روز ک میگذره قسمش یادش میره و دلش میخواد بدونه چى تنته

چه قسم کوچیکى, کل عشقشون همینه

وقتى کل عشق آدمایى ک قسم میخورن همینه من چرا باید این قسم ها رو باور کنم ؟

آره عزیزم اینجوریا شد که من اینجورى شدم

وگرنه یه روز بود ک از تو هم ساده دل تر و خوش باور تر بودم

دنیامو کتابام آره..... تا نکشى اونایى ک اون بالا گفتمو

.... تا باور نکنى دنیا چقدر بیرحمه.... تا یه بار اساسى دلت خون نشه و بقیه بیخیال از کنارت رد نشن باورت نمیشه , وقتى میگم بقیه منظورم غریبه ها نیست ها, منظورم دقیقا اوناییه ک برات عزیزترن

من اما راه خودمو میرم, به درک که ى نمونده, به درک که بقیه قسم دروغ میخورن, به درک که پول ندارم, به درک که روزگار چطوریه

من فقط راه خودمو میرم